الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

78

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

بلكه مىگويم براى اصلاح امر از نزديكترين اشخاص به عثمان يارى بخواهند كه اگر اصلاح شود براى آنان بهتر است و اگر عثمان نپذيرفت ، خودشان به كار خويش داناترند . آن دو مرد پيش ايشان برگشتند و گروهى از مردم مدينه همراه برخى از مردم مدينه همراه برخى از افراد اصيل و جوانمرد به آنان پيوستند و چون به عثمان خبر رسيد كه ايشان آنجا جمع شده‌اند ، به على ( ع ) پيام داد كه اى ابو الحسن پيش آنان برو و ايشان را برگردان و از تصميمى كه دارند و براى انجامش آمده‌اند منصرف گردان . على ( ع ) پيش ايشان رفت و آنان همين كه او را ديدند ، خوشامد گفتند و اظهار داشتند كه اى ابو الحسن ! مىدانى كه اين مرد [ عثمان ] چه كردارهاى زشتى انجام مىدهد و مسلمانان از او و كارگزارانش چه مىبينند ؟ ما با او ملاقات كرديم و خواستيم رضايت ما را جلب كند ، توجهى نكرد و با او سخن گفتيم ، به سخن ما گوش فرا نداد . و خشم او هم نسبت به ما برانگيخته شده است و اكنون آمده‌ايم و از او مىخواهيم از خلافت و فرماندهى بر مسلمانان كناره‌گيرى كند و در اين باره از مهاجران و انصار و همسران رسول خدا ( ص ) - كه همچون مادران همهء مؤمنانند - اجازه خواستيم و به ما اجازه داده‌اند كه وارد مدينه شويم و ما مصمم بر اين كار هستيم . امير المؤمنين على ( ع ) به ايشان گفت : اى گروه ! درنگ كنيد و در مورد چيزى كه سرانجامش معلوم نيست شتاب مكنيد و ما در مواردى از كارهايش او را سرزنش كرده‌ايم و از آنها دست برداشته است . شما هم بازگرديد . آنان در پاسخ گفتند : اى ابو الحسن ! هرگز ما راضى و قانع نمىشويم مگر اينكه او خود را از خلافت عزل كند و كسى كه امانت او مورد اعتماد باشد بر خلافت گماشته شود . امير المؤمنين پيش عثمان بازآمد و سخن آنان را بازگفت . عثمان از خانه بيرون آمد و به منبر رفت و براى مردم خطبه خواند و شروع به استمداد كرد و از مردم خواست كه آن گروه را از او بازدارند . عمرو عاص برخاست و گفت : اى عثمان ! تو مورد اتهام قرار گرفته‌اى و آنان تو را متهم ساخته‌اند . اكنون توبه كن و به سوى خداوند بازگرد . عثمان گفت : اى پسر نابغه ! « 1 » تو هم اين جايى ؟ سپس دست به سوى

--> ( 1 ) نابغه از روسپىهاى دورهء جاهلى - مادر عمرو - است و عثمان براى تحقير عمرو او را پسر نابغه خطاب كرده است . رجوع كنيد به ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ؛ ج 2 ، ص 135 و تاريخ طبرى ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ؛ ص 2242 . م